عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : دوشنبه 08 مهر 1392
بازدید : 791
نویسنده : basirati

عن مولانا المهدي عليه السلام: ((في ابنة رسول اللَّه لي أُسوة حسنة.)).(1) فاطمه‏عليها السلام الگوي مهدي‏عليه السلام و همه‏ي مهدي زيستان است. پيامبرصلي الله عليه وآله نيز از پيش‏تر فرموده بود: ((فاقتدوا (فاهتدوا) بالزهرة.)).(2)
 چشم به راه مهدي‏عليه السلام بايد الگوي مولا و مقتداي خود را نيك بشناسد تا در فراز و فرود ايام، توانايي موضع‏گيري مناسب را داشته باشد. ضروري است در ايام سوگ مهدي‏عليه السلام - فاطميّه - به بازشناسي دوباره‏ي اسوه‏اش زهراعليها السلام بپردازيم.

 بازشناسي
 زهرا عليها السلام كوثر خدا است. ليلة القدر خدا است. جلوه‏ي جمال خدا است و تفسير جلال خدا.
 زهرا عليها السلام ادامه‏ي رسول‏صلي الله عليه وآله است و همتاي علي‏عليه السلام و مادر مهدي(عليه السلام).(3)
 زهرا عليها السلام، حِصْنِ حَصينِ ولايت است و آموزگارِ متينِ شهادت.
 زهرا عليها السلام تلاوت بيداري است؛ سايبان شوق است؛ تولّد بالغ تاريخ است و بهار سرشار دل‏هاي آشنا.
 زهرا عليها السلام معرّف نهايت كمال زن است و اوج عروج يك انسان.
 چشمه‏ي غدير درباغ دستان پرتوان او، به بلوغي رسيد، و غديريان از دامان عصمت او، به رويشي رسيدند.
 ما، درباره‏ي زهراعليها السلام بيش‏تر به توصيف پرداخته‏ايم و نه تبيين، و آن چه نياز نسل معاصر ماست، تبيين است، و نه توصيف، تطبيق است و نه توجيه.
 پيچيدگي برخورد و عمق نگاه زهراعليها السلام همچون دشت نيست كه نشسته تا آخرش را ببيني و كرانه‏هايش را در آغوش نگاهت بنشاني، دريايي است بي‏كرانه، كوهي است به بلنداي تاريخ. همين است كه هرچه به قلّه‏اش نزديك‏تر شوي، چشم‏انداز بيش‏تري مي‏بيني، در حالي كه بيش از يك سويش را نديده‏اي.
 پيچش گام‏هاي زهراعليها السلام  چنان منشوري است كه اَبعادش به عدد زاويه‏ي ديدها و حوادث روزهاست.
 من مي‏خواهم از اين بي‏كرانِ بلندِ بي‏نهايت، سطري بنويسم. آيا تواني هست؟


فاطمه عليها السلام الگوى مهدى عليه السلام
سردبير

 
عن مولانا المهدي عليه السلام: ((في ابنة رسول اللَّه لي أُسوة حسنة.)).(1) فاطمه‏عليها السلام الگوي مهدي‏عليه السلام و همه‏ي مهدي زيستان است. پيامبرصلي الله عليه وآله نيز از پيش‏تر فرموده بود: ((فاقتدوا (فاهتدوا) بالزهرة.)).(2)
 چشم به راه مهدي‏عليه السلام بايد الگوي مولا و مقتداي خود را نيك بشناسد تا در فراز و فرود ايام، توانايي موضع‏گيري مناسب را داشته باشد. ضروري است در ايام سوگ مهدي‏عليه السلام - فاطميّه - به بازشناسي دوباره‏ي اسوه‏اش زهراعليها السلام بپردازيم.

 بازشناسي
 زهرا عليها السلام كوثر خدا است. ليلة القدر خدا است. جلوه‏ي جمال خدا است و تفسير جلال خدا.
 زهرا عليها السلام ادامه‏ي رسول‏صلي الله عليه وآله است و همتاي علي‏عليه السلام و مادر مهدي(عليه السلام).(3)
 زهرا عليها السلام، حِصْنِ حَصينِ ولايت است و آموزگارِ متينِ شهادت.
 زهرا عليها السلام تلاوت بيداري است؛ سايبان شوق است؛ تولّد بالغ تاريخ است و بهار سرشار دل‏هاي آشنا.
 زهرا عليها السلام معرّف نهايت كمال زن است و اوج عروج يك انسان.
 چشمه‏ي غدير درباغ دستان پرتوان او، به بلوغي رسيد، و غديريان از دامان عصمت او، به رويشي رسيدند.
 ما، درباره‏ي زهراعليها السلام بيش‏تر به توصيف پرداخته‏ايم و نه تبيين، و آن چه نياز نسل معاصر ماست، تبيين است، و نه توصيف، تطبيق است و نه توجيه.
 پيچيدگي برخورد و عمق نگاه زهراعليها السلام همچون دشت نيست كه نشسته تا آخرش را ببيني و كرانه‏هايش را در آغوش نگاهت بنشاني، دريايي است بي‏كرانه، كوهي است به بلنداي تاريخ. همين است كه هرچه به قلّه‏اش نزديك‏تر شوي، چشم‏انداز بيش‏تري مي‏بيني، در حالي كه بيش از يك سويش را نديده‏اي.
 پيچش گام‏هاي زهراعليها السلام  چنان منشوري است كه اَبعادش به عدد زاويه‏ي ديدها و حوادث روزهاست.
 من مي‏خواهم از اين بي‏كرانِ بلندِ بي‏نهايت، سطري بنويسم. آيا تواني هست؟
 من مي‏خواهم به عشق نوشيدن قطره‏اي از جام ولايش وبرگرفتن نَمي از يَم صفايش، جلوه‏اي از جلوات و شمه‏اي از ملكاتش را بنگارم. آيا رخصتي هست؟
 چگونه مي‏توان سوزش شمع، خيزش موج، غرّش رعد، ريزش ابر، صبوري سرو و ايستادگي نخل را نوشت؟
 به راستي مگر مي‏شود آن را كه آسمان و خورشيد و ماه، وسعت و نور و زيبايي را، اقاقي‏ها عطر را، كبوتران پرواز را و چشمه ها طهارت را، از او به عاريّت گرفته‏اند، به تحليل نشست؟
 به راستي مگر مي‏شود آن را كه با خط خود، غزل آفتاب را بر پوست هر ستاره مي‏نوشت، تحليل كرد؟
 همو كه طنين فريادش، همپاي ضربت خندق است.
 مگر مي‏شود آن را كه در جغرافياي خانه‏ي گِلي‏اش، تاريخ رنج‏ها و رنج‏هاي تاريخ جا گرفته، به تحليل نشست؟
 همو كه دشمن در وسعت سينه‏ي سبزش، براي شمارشِ دسته دسته‏ي دردهايش، عمري به درازاي زمان مي‏خواهد.
 كسي كه نوشته‏ها هم اقرار دارند كه هنوز تمامي او بر آنان نيز نامكشوف مانده.
 چگونه مي‏شود آن را كه خورشيد در تابوت او غروب كرد وملايك به عشق ديدار او به سجده در افتادند و با اشك‏هاشان راهش را تا به خدا علامت گذاردند، تحليل  كرد؟
 چگونه مي‏شود آن را كه در درنگ كوتاهش، به كوتاهي فرود شتابان فواره تا خاك، تمامي بار امانت خودرا گذارد و رفت، به تحليل نشست؟
 كسي كه پاياني به قشنگي گُل داشت.
 چگونه مي‏شود آن را كه بركف، عصاي موسي، و بر لب، دم مسيحا، و بر دوش، رداي محمدصلي الله عليه وآله دارد، تحليل كرد؟
 كسي كه كوثر و ليلةالقدر خدا و سبزترين پاسخ به روح تشنه‏ي انسان‏ها در تمامي عصرها و نسل‏ها است.
 مگر آن كه ((منّا)) شد و از در، در آمد و آن گاه از دور، تحليلش كرد و از سايه‏اش، اندازه‏اش گرفت و از نشانه‏ها و علامت‏ها، تخمينش زد، كه دورهاي نزديك و بزرگ‏هاي فشرده را اين گونه مي‏توان فهميد.
 من، از دير باز، مشتاق قلم زدن در اين وادي بودم، امّا هر بار اشك‏ها، راه را مي‏بست و سيلاب‏ها، مشق‏ها را مي‏شست و نَفَس‏ها را به شماره مي‏انداخت، تا اين بار كه در روز شهادت زهراعليها السلام بر سر راه اين همه - با خون دل - سدّي كشيدم و به عشق آمدن منتقمش، قلم به سراغم آمد.

 زهرا عليها السلام و زمان‏شناسي
 بالاترين ظلم‏ها، غصب وصايت رسول‏صلي الله عليه وآله است و مهم‏ترين اقدام، اِحقاق اين حق؛ كه - به شهادت حديث ثقلين - هدايت، بي همرهي عترت، محال است، محال.
 و زهراعليها السلام اين اسوه‏ي هميشه بيدار و هشيار، گرچه با آن همه تأكيدها و سفارش‏هاي رسول‏صلي الله عليه وآله وجودش نشانه‏ي راه است و با علي‏عليه السلام بودنش، علامت همه چيز، امّا به همين قناعت نمي‏كند، كه اقدام‏ها مي‏كند و گام‏ها برمي‏دارد.

 گام‏هاي زهراعليها السلام (اثنتا عشرة عيناً)
 1- اِسراء (دعوت‏هاي شبانه)
 (( چه زود روز پرشكوه غدير وخاطره‏ي بيعت‏تان را از ياد برديد؟!)).
 شب‏ها با علي‏عليه السلام و حسنين‏عليهما السلام بر در خانه‏هاي مهاجران و انصار مي‏رفت و آن‏ها را به ياد بيعت‏شان در عقبه و غدير و درياي فضايل علي‏عليه السلام، از واقعه‏ي تبوك و مباهله گرفته تا احاديث ثقلين و سدّ ابواب و... مي‏انداخت تا شايد چلچراغي برافروزد.
 هيچ دري برپاشنه نچرخيد؛ كه از شمشير علي‏عليه السلام كينه‏ها داشتند و از بدر و اُحد، خاطره‏ها.
                   هنوز هم تاريخ در انتظار لبيك مي‏سوزد.

 2- حِصن (دفاع)
 (( آيا به راستي مي‏خواهي بيت وحي را به آتش كشي و مرا با علي و فرزندانم بسوزاني؟!))
 زهراعليها السلام را، زخمي، به كناري افكندند و علي‏عليه السلام را به مسجد كشاندند با شمشيرهاي آخته، درب خانه در آتش كينه‏ها مي‏سوخت.
 زهراعليها السلام با بالي شكسته، خود را به مسجد رساند و با تهديد نفرين، علي‏عليه السلام - امامش - را رهانيد و دست در دست، آرام به خانه‏اش برد.
 هيچ كس به پا نخاست! هيچ كس آبي نريخت! آه آه، چه غربتي!!

 3- فدك (افشاگري)
 ((آيا در كتاب خداست كه تو از پدرت ارث ببري، امّا من ارث نبرم؟ چه سخن ناروايي!))
 به بهانه‏ي غصب فدك، در مسجد، به افشاگري پرداخت. خصم، مي‏پنداشت كه او بر زمينِ از دست رفته مي‏نالد و تو نگو، تنها، اشارتي به زمين است
       و تمامي از آسمان ولايت،
       تحريك و حمايت،
       افشا و شماتت.
       نزديك بود كه كار تمام شود،
       آه در حسرت غيرتي !

 4- سكوت
 ((ديگر هرگز با شما دو تَن، سخن نخواهم گفت!))
 گاهي رساترين فريادها را از دهان سكوت بايد شنيد. همه مي‏پرسيدند:
 كز چه روي خورشيد در چنبره‏ي كسوف فرو رفت؟!

 5- انذار (هشدار)
 ((شمشير آخته، هَرج كامل، استبدادي هماره،
                   ذلتي فراگير، جمعي پراكنده، فتنه‏اي كور
 بشارت‏تان باد! اگر... اگر اين آب رفته، به جوي باز نگردد و صدف، جاي خزف ننشيند!))
 اين‏ها، اِنذارهايِ بلندِ مُنذري بيدار و فورانِ سبز كوثري زخمي، در بستري درد آلود بر زناني مقهور بود.

 6- اذان
 ((بلال! باردگر اذان بگو.))
 اين طنين بيدار چشمه‏ي آفتاب بود.
 شايد كه با احياي خاطرات دوران رسول‏صلي الله عليه وآله سؤالي در اذهان اين جماعت مفلوك شكل گيرد كه:
    گلدسته از جلوت بلال چرا تهي ماند؟                  

 7- سرشك
 ((شب و روز اشك خواهم ريخت تابه ملاقات خدايم رَسَم و شكايت بر او بَرَم.))
 آن جا كه فريادها كارساز نيست، شايد اشك‏ها، از دل سنگ‏ها، چشمه‏اي جاري كند و در اذهان فسرده‏ي اين توده‏ي مرعوب، سؤالي را به تصوير كشد:
    كز چه روي خورشيد را خونابه مي‏بارد؟

 8- سايبان
 ((چند روزي بيش ميهمان شما نخواهم بود.))
 كشتي شكسته‏ي ما، در سايبان بقيع، در كناره‏ي قافله‏ها، پهلو گرفت. بگذار فرياد مظلوميتِ وليّ غريب، به آفاق پركشد.
 شايد همّتي بيدار، ساحت رفعتِ اورا پاسخ گويد.
                  آيا اميد لبيكي هست ؟
                  اي تولد بالغ تاريخ!
                  اي بلوغ بيداري!

 9- اقرار
 ((همه، شاهد باشيد كه اين دو تَن، مرا آزردند! هرگز از آنان نخواهم گذشت!))
 با خود مي‏پنداشتند كه مي‏توان قبل از افول زهره، سند مظلوميّت را ربود. اين اوج تزوير بود.
 امّا زهراعليها السلام بيدار، روي بر ديوار، تا بگيرد اقرار.
    در شهر هُوْ افتاد ...                      

 10- وصيّت
 (( نماز و تشييعم، بر تبار قابيل حرام.))
 همه جا همهمه شد!
 اين هم تيري ديگر از چلّه‏ي بيداري !

 11- آيه
 (( قبر من پنهان؛ نشانش، بي‏نشاني است.))
 اگر قبرت را نشاني نيست، چه باك‏
 هر سنگ نبشته‏اي، حكايت تورا دارد.

 12- تسليّت
 (( خدا حافظ علي‏جان! خدايا! به سوي تو و در جوار كوي تو.))
 مرد خيبر، مرد احزاب، تا شنيد، از پاي افتاد.
 آبي بياوريد...
                در كنارش مي‏گفت:
 ((اي كوثر خدا، اي دختر رسول، اي اُنس مهربان! اين دل رميده‏ي ما را ديگر چه كسي انيس و مونس باشد؟))
                               آبي بياوريد...
 *     *     *
 ... يك بار ديگر آسمان گرفت و خنجر تبار قابيل، خورشيدي ديگر را كه در ابتداي طلوع خود بود، بر سجاده‏ي خون، از پاي انداخت.
 رسول‏صلي الله عليه وآله از تنهايي در آمد،
 و علي‏عليه السلام غربت خودرا به سوگ نشست،
 و حراميان سرمست، كه علي‏عليه السلام تنها شد،
                      چون بي‏همتا شد.
 
 مي‏توان از اَبعاد مختلف اين منشور خدايي و اسوه‏ي الهي سخن گفت:
 علم، ايمان، عبادتش؛
 زهد، ورع، اخلاصش؛
 عصمت، آيات، سُوَر نازل در شأنش؛
 برخورد با پدر، مادر، همسر، فرزندانش؛
 انفاق‏ها، ايثارها، كراماتش؛
 انصاف، پوشيدگي، عشق به شهادتش؛
 راستگويي، خشيت، سازندگي، تربيّتش؛
 شفاعت، رضا، ادب، مُصحفش؛
        سرمقاله     
    
 شِكوه‏ها، خطبه ها، مواعظ، احاديثش؛
 شعرها، دعاها و مجاهدت‏هايش؛
 وفا، ولاء و توسّل به ساحت قُدسش؛
 ... و ... و ... .
 و يا از همه‏ي اين‏ها گذشته، از هشياري و بيداري و زمان‏شناسي اش.
 و من، تنها، از همين زمان‏شناسي او - همان مدافعات او از مقام ولايت و وليّ اللّه زمانه‏ي خود - گفتم و شمه‏اي از دقّت و پيچيدگي برخوردهاي او در راه احقاق اين حقِّ عظيم - همان اصيل‏ترين و مهم‏ترين نياز امروز و هر روزمان - آوردم تا صدق سخن صادق‏عليه السلام روشن شود كه:
 (( عرفان فاطمه‏عليها السلام ادراك شب قدر است و شناخت فاطمه‏عليها السلام نجات از يك عمر  - هزار ماه - سردرگمي.))(4)
 و همين كمال زهراست كه او را محور قرار داده،(5)
 و همين بلوغ بيداري اوست كه از او اسوه ساخته.(6)
 برادر ! اين‏ها، تنها، اشارتي بود به كارنامه‏ي دوماهه‏ي زهراعليها السلام.
 اكنون تو نيك بنگر در كجاي راهي و در كدامين كلاس،
 كه تا رسيدن به او، جز توسّل به او راهي نيست.
 بايد مستانه و دامن كشان، هويي كشيد.
                                  يازهراعليها السلام!
 
 
 
    بي كوثر، طلوع را سلامي نيست
     زهرا عليها السلام‏
    اي كوثر خدا
    اي ادامه‏ي نبي‏صلي الله عليه وآله‏
    اي همتاي علي‏عليه السلام‏
    اي حبيبه‏ي خدا
    اي شب قدر خدا
    اي مقصود خدا
    اي مشكاة خدا
    اي مصباح هُدي‏
    اي والشمس و ضُحي‏
    اي معني جمال‏
    اي تفسير جلال‏
    اي تأويل كمال‏
    اي واژه‏ي وفا
    اي آيه‏ي صفا
    اي سوره‏ي اَتي‏
    اي خورشيد رسالت‏
    اي قمر ولايت‏
    اي زهره‏ي هدايت‏
    اي باعصاي موسي‏
    اي با دَم مسيحا
    اي با صلاي يحيي‏
    اي ايّوب بلاها
    اي يعقوب فراق‏ها
    اي يوسف جفاها
    اي كوه پر ابهّت‏
    اي جاري محبّت‏
    اي چشمه‏ي طهارت‏
    اي اُسوه‏ي خدايي‏
    اي جلوه‏ي الهي‏
    اي عشق كبريايي‏
 
     برما ببخشاي‏
     كز تهجدت گفتيم‏
     اما از أسرايِ به تاول نشسته‏
     و عمق نگاه‏
     وپيچش تدبير تو، هرگز!
    از خانه‏ي گِلي تو شنيديم‏
    امّا از رنج قرن‏ها
    و بلوغ بيداري‏
    و راز كوفتن در كوب‏هايت، هرگز!
    وصف تو گفتيم‏
    - وچه بي رمق -
    كه بلنداي خورشيد را
    در عاريّت ماه تمنّا كرديم‏
    امّا
    راز گل ياس را
    فوران سبز را
    آبي زلال را
    چه كسي برما خواند؟
    اي آموزگار ظرافت!
    تو خود به ما بياموز
    تلاوت بيداري‏
    بلوغ انذار
    و رنج قرن‏ها را
    كه سخت محتاجيم‏
 
    دشت را از تدبير تو نشاني نيست‏
    كه بانيم نگاهي، كرانه‏هايش را درآغوش مي‏نشانم‏
    پيچش تدبير و عمق نگاه تو
    دريايي‏ست، بي كرانه‏
    كوهي است هم‏پاي تاريخ‏
    كه كرانه‏هاي بِكرش‏
    وام دار ارتفاع نگاه توست‏
    و آن دَم كه بر قلّه‏اش عروج كني‏
    ديگر از تو، در تو نشاني نيست‏
 
    اي آفتاب سفر كرده!
    من فرياد سبز تو را
    كه از پشت ديوار قرن‏ها، هنوز هم به گوش مي‏رسد، شنيدم‏
    و شعله‏هاي كومه ات را
    كه در آتش كينه هاي سرشار مي‏سوخت، ديدم‏
    من سراغ خونين تو را
    از لاله‏ي سوخته درميان كُنده‏ها وديوارهاي تاريخ گرفتم‏
    و شاهد تاريكي زمين‏
    در روز نفرين تو بركساني كه آفتاب‏را به قرص‏ناني فروختند، بودم‏
    من از گلوي تو، صداي خدا
    و بر لب‏هاي سوخته‏ات، آيه‏ي تشنگي مردم را شنيدم‏
    و رسوايي ننگ مشّاطه‏گان را
    در پيچش گام‏هاي تو يافتم‏
    من در جغرافياي خانه‏ي گِلي تو
    تاريخ رنج‏ها ورنج‏هاي تاريخ را ديدم‏
    من، در ناله‏هاي تو برزمين از دست رفته‏ات‏
    طهارت چشمه‏ي غدير را
    و در ارتفاع نگاهت،
    قيام توفان را ديدم‏
    من اشك‏هاي تو را
    بر دركوب‏هاي كوچه پس‏كوچه هاي سرد وخسته‏ي مدينه يافتم‏
    و خطّ تو را
    كه بر پوست هر ستاره، غزل آفتاب را مي‏نوشتي، خواندم‏
    من نشان كبودين تو را
    از قافله هايي كه از كناره‏ي بقيع مي‏گذشتند گرفتم‏
    من، در اشك‏هاي تو، فوران چشمه‏ي غدير را
    ودر آذرخش فريادت، ضربت خندق را ديدم‏
    من، با اذان بلال تو
    به قيام و سلامي رسيدم‏
    اين شعله هاي عشق توست‏
    كه انسان خسته را به ميهماني آفتاب مي‏خواند
    در حجم نگاه تو
    افق هم، رنگ مي‏باخت‏
    سبزي اين سال‏ها، هنوز هم وامدار آن نگاه بلندي است‏
    كه از قله‏ي ناپيداي تو سرزد      
    من با نواي آشناي تو از قناعت انجمادها
    و از پس كوچه‏هاي حقير خلافت‏ها رهيدم       
    من بلوغ بيداري را
    آن جا كه سايه‏ي ماه را در پس لايه‏هاي ابر به خسوف كشاندي، تجربه كردم‏
    من، اِنذار تو را اي كوثر زخمي!
    بر زناني مقهور شنيدم‏
    و اوج تسليّت تو را
    آن جا كه مردِ راه را از پاي انداخت، شناختم‏
    من، در خاموشي قبرت‏
    تابش هزاران خورشيد را، ديدم‏
    اگر قبرت را نشاني نيست، چه باك!
    هر سنگ نبشته‏اي حكايت تو را دارد!
    من، فرياد سكوت‏
    بلوغ بيداري‏
    رنج قرن‏ها
     اُنس مهربان‏
     و در آخر، عروج سبز را از تو آموختم‏
    و شب قدرم را با تو، به سلامي رساندم‏
    كه بي كوثر، طلوع را سلامي نيست‏
 
 
    اي بلوغ انذار!
    چشمه‏ي غدير در باغ دستان تو روييد
    و غديري‏ها، از دامان عصمت تو، به بلوغي رسيدند
    و انسان مانده، با انذار تو به رويشي رسيد
    اي آموزگار ظرافت!
    آن جا كه مردان از پاي فتادند
    چگونه رفتن را تو به من آموختي‏
    و آن جا كه فريادها در سينه ها گم شد
    فرياد خسته‏ي دَردم را تو به بلوغي رساندي‏
    و آن جا كه حراميان، راه را بستند
    با اشك‏هايت، راهم را تا به خدا، تو علامت گذاردي‏
    و در باغ شهادت، مرگ را كه بار زندگي آورده بود، نشانم دادي‏
    خورشيد، در تابوت تو غروب كرد
    و ملائك، به عشق ديدار تو، به سجده در افتادند
    و عروج خونينت را خدا، خود، به نظاره نشست‏
    تا زخم‏هايت را، خود، مرهمي گذارد
    و چشمه‏ي كوثرش را، با تو، به طهارتي رساند
 
 
    اي تولّد بالغ هستي!
    ما با چشم اشك‏
    و دست تمنّا
    روز شهادت تو را
    با شمارش دسته دسته‏ي رنج‏هايت
    به اميد آمدن منتقمت، مهدي، به عزا مي‏نشينيم‏
    آيا اميدي هست؟
    اي كوثر خدا!
    اي ادامه‏ي نبي!
    اي همتاي علي!
    زهرا جان!*
 
 
----------------
 پي‏نوشت‏ها:
  1. الغيبة، شيخ طوسي، ص 286، مؤسّسة المعارف الإسلامية، قم، 1417 ه- ؛ الاحتجاج، طبرسي، ج 2، ص 537، (بدون كلمه ((لي)))؛ بحارالأنوار، ج 53، ص 180.
 2. معاني الاخبار، صدوق، ص 114؛ فرائد السمطين، ج 2، ص 16.
 3. عن أُمّ سلمه، قالت: ذكر رسول الله‏صلي الله عليه وآله المهديّ، فقال: ((هو من ولد فاطمة.)). (المستدرك علي الصحيحين، ج 4، ص 557). براي آگاهي بيش‏تر از اين روايات، ر.ك: منتخب الأثر في الإمام الثاني  عشرعليه السلام، آية الله صافي گلپايگاني، ص 247 - 250.
 4. عن أبي عبداللَّه‏عليه السلام أنّه قال: ((إنَّا أَنْزَلْناهُ في لَيْلَةِ الْقَدْرِ - اَلليلةُ فاطِمَةُ، وَالْقَدْرُ اَللهُ. فَمَنْ عَرَفَ فاطِمَةَ حَقَّ مَعْرِفَتِها فَقَدْ أدْرَكَ لَيْلَةَ الْقَدْرِ)) (بحارالأنوار، ج 43، ص 65)؛ امام صادق‏عليه السلام مي فرمايد: تأويل ((ليله)) در ((إنّا أنزلناه في ليلة القدر)) فاطمه است و تأويل ((قَدر))، الله، تبارك و تعالي است. پس هر آن كه فاطمه را، درست و آن گونه كه سزاوار است، بشناسد، شب قدر را درك كرده است.
 5. ((فقال عزّوجلّ هم أهل بيت النبوة ومعدن الرسالة هُم فاطمة وابوها وبعلُها وبنوها))؛ كه پدر و شوهر و فرزندان، در حول اين محورند. (حديث شريف كساء)
 6. ((وَفي ابْنَةِ رَسُولِ اللَّهِ‏صلي الله عليه وآله لي أُسوَةٌ حَسَنَةٌ)) و ((فاقتدوا (فاهتدوا) بالزهرة)).
 * سرمقاله و شعر، با اندكي تصرّف، بر گرفته از كتاب ((چشمه در بستر؛ تحليلي از زمان‏شناسي حضرت زهراعليها السلام، مسعود پورسيّد آقايي، انتشارات حضور، قم، 1381)) است.
    براي آگاهي بيش‏تر و توضيح آن چه كه در سرمقاله به صورت خلاصه و فشرده آمده است، به همراه مدارك آن، مي‏توانيد به ويرايش جديد همين كتاب، مراجعه فرماييد.

 

منبع :   [مجله  انتظار  شماره 4 : - سرمقاله]


مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


In the name of Allah, the Beneficent, the Merciful Say: He, Allah, is One Allah is He on Whom all depend He begets not, nor is He begotten And none is like Him

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران